TOPOLIUS
 بگذار بريزند برگ های سبز متظاهر
 

امروزدیگر تر از همیشه ام...



 

دلم که برای تو تنگ نمی شود

فقط

اگر میشد ببینمت...

دلتنگ که نیستم قطعا.



 

دستت را به من بده

با چشم های باز

از ابتدای پریدن

حتی اگر پروازی نباشد

که لب های بسته ی ما را

علاج

بوسه است نه پرواز.



 

یک شعر هم برای امروز کنار نگذاشته بودم بانوی اردیبهشتی من .

ببخش.



 

خار حرف های تو

توی چشم های من

ز من دگر مپرس

اسمان ابیم

رنگ خون گرفته است



 
الهی در شانه هایم و در تحمل کردنم باش...


 

هیچ حواست به دلم هست؟ نیست؟



 

می شود دوباره دلم را

یک صبح به خیر

یا یک سلام چطوری ساده

مهمان کنی؟

 یک

دوباره بیا می خواهمت

چطور؟



 

باور نمی کنم .

تمام باور کردنی های دیروز

تمام شدند

دست که بلند کردی برای خداحافظی... 



 

از نبودن تو که بگذریم

روزها

 همان روزهای ساده ی معمولیست

با یک تفاوت کوچک

حتی خواب هم بیدارم نمی کند...



 

لينك وبلاگ